ابراهیم اَدهَم ،در وقت پادشاهی به شکار رفته بود . در پی آهویی تاخت ، تا چندان که از لشکر به کلّی جدا گشت و دور افتاد واسب در عرق غرق شده بود از خستگی . او هنوز می تاخت در آن بیابان . چون از حد گذشت، آهو به سخن در آمد و روی باز پس کرد که (( تو را برای این نیافریده اند و از عدم ،جهتِ این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی.خود، مرا صید کرده گیر !(فرض کن که مرا صید کرده ای) تا چه شود؟
ابراهیم چون این بشنید،نعره ای زد و خود را از اسب در انداخت . هیچ کس درآن صحرا نبود ،غیر شُبانی . به او لابه کردو جامه های پادشاهانه ی مُرَِِِِصّع به جواهر و سلاح و اسب خود را گفت (( از من بِستان و آن نمدِ خود را به من ده و با هیچ کس مگوی و کس را از احوال من نشان مده!))
آن نمد پوشید و راه گرفت.
اکنون غرضِ او را بنگر که چه بودو مقصود حق چه بود! او خواست که آهو را صید کند ،حق تعالا او را به آهو صید کرد. تا بدانی که در عالم ،آن واقع شود که او خواهد و مُراد ملکِ اوست و مقصود تابعِ او.
نوشته شده توسط در 19 Aug 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
همواره عقل و عشق در مقابل هم قرار گرفته اند ، هر جا و در هر زمانی که صحبت از عقل و استدلال میشود ، صحبت کردن از عشق امری نا مربوط تلقی می شود ، و هنگامی که از عشق سخن می گوییم .،صحبت از عقل و برهان و استدلال جایگاهی ندارد.
عرفا به دو دسته تقسیم می شوند ، دسته ای عقل را برای رسیدن ،به معشوق کافی میدانند و از طریق برهان و استدلال سعی بر شناخت و معرفت نسبت به معشوق دارند . (در اینجا منظور از عشق ،عشق حقیقی می باشد و منظور از معشوق خداوند می باشد) دسته ی دیگری از عرفا صرفا به عشق اعتقاد دارند و عقل را برای رسیدن به معشوق ،ناقص و ابتر می دانند .
حضرت مو لانا از آن دسته از عرفا میباشد که عشق را برای حرکت لازم و برای کل مسیر تا رسیدن به معشوق کافی میداند و مولانا بر این عقیده است که عشق بهترین مرکب است که سوار خود را تا سر منزل مقصود به سلامت خواهد رسانید.
حضرت مولانا ضعف عقل و استدلال عقلی را این چنین بیان میکند .
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
شیخ رومی در بیت فوق استدلال کنندگان و استدلال کردن را به پاهای چوبی تشبیه میکند ،که بسیار ضربه پذیر و شکننده می باشد .
عقل آمد،عشق از آن آواره شد صبح آمد،شمع از او بیچاره شد
در بیت فوق حضرت مولانا عقل را به شمع و عشق را به صبح تشبیه کرده است ، و این گونه بیان میکند که با آمدن عشق ،عقل دیگر مورد توجه نیست و به شدت گوشه گیر می شود ، هم چنانکه با آمدن صبح و نورانیت روز هیچ اعتنایی به شمع نمی شود،مولانا با این تشبیه عظمت عشق و حقارت عقل را بیان می کند، هنگامی که قصد حرکت با عقل داریم ، هم چون کسی می مانیم که با گر فتن شمع در دست قصد حرکت در تاریکی را داریم و شمع نیز فقط میتواند جلوی پای رهرو را روشنی بخشد .که چه بسا در تاریکی سالک به دلیل تاریکی و ضعف نور شمع ،از مسیر منحرف شود ،در حالی که هنگامی که رهرو در حرکت خود از عشق مدد میگیرد ،با توجه به تشبیهِ شیخ رومی از عشق ،که به صبح تشبیه کرده است . بدیهی است که سالک برای حرکت هیچ دغدغه ای ندارد و احتمال منحرف شدن او از مسیر وجود ندارد .
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
شیخ رومی معتقد است که ، شرح عشق و حالات عاشقی را میتوان در فرد عاشق دید و عشق در چهره ی عاشق موج میزند ،و خود عشق علامت هایی دارد که از چهره ی عاشق می توان متوجه شد ، ولی هنگامی که عقل سعی بر تفسیر عشق کرد ،(هم چون خری که در گل فرو میرود) از عهده ی تفسیر و شرح آن برنیامد و عاجز ماند.
پس چه باشد عشق ؟دریای عدم در شکسته عقل را آنجا قدم
شیخ رومی عشق را دریای عدم می شمارد که عقل توانایی ورود به آن را ندارد .در این جا سالک در بی نهایت در حرکت است در حالی که عقل از معرکه بیرون است .
چون قلم اندر نبشتن بر شتافت چون به عشق آمد ،قلم بر خود شکافت
شیخ رومی بر این عقیده است که شرح عشق را با قلم نمی توان بر روی کاغذ نوشت و حالت عاشقی را تفسیر کرد ،مولانا برای نشان دادن ابهت و عظمت عشق ، از شکافته شدن قلم سخن میگوید ،در هنگامی که قصد نوشتن ِشرح عشق را می کند.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
مولانا برای تاکید نا متناهی بودن عشق،چنین سروده و اشاره به توصیف ناپذیری عشق دارد ،که در صورت توصیف و شرح عشق ،اگر چه بسیار زیبا باشد ،اما هنوز ذره ی کوچکی از حق مطلب در مورد عشق ادا نشده است .
شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد وین نا تمام
شیخ رومی اشاره به عظمت و حد بی نهایت عشق میکند ،از آنجا که بی نهایت در زمان نمی گنجد،بدین موضوع اشاره میکند ، که تعریف عشق در بزرگی ،در بی نهایت سیر میکند و نمی تواند در محدودیت زمان محدود به تعریف خاصی شود.
از تعاریفی که در بالا ذکر شد ،ابتدا از ضعف عقل سخن گفته شد ، و سپس عقل و عشق مورد مقایسه قرار گرفتند وسپس عشق مورد ستایش قرار گرفت . در یک دیدگاه کلی به این نتیجه میرسیم که مولانا عشق را بی نهایت و روشنگر و در مقابل عقل را محدود و چون قدم برداشتن در تاریکی میداند ،و در قسمت هایی عشق را کلی و عقل را جزیی از آن به شمار می آورد .
با یک غزل از حضرت مولانا در وصف عشق ،سخن را به پایان میبریم .
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
نوشته شده توسط در 19 Aug 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
مثنوی، شاهکار مولوی، با حکایت یک نی آغاز میشود. نیای که تا حدی نماد روح آدمیست و نوای غمبار آن طنینِ دردیست پنهان، در دل هر انسانِ از اصلِ خویش دورماندهای.
مولانا وجه تراژیک زیست آدمی در این جهان را «فراق» میداند. ما همه روزگاری جزیی از «دریای مستور امر الوهی» بودهایم؛ اما اکنون قطره کوچک وجود ما دور از آن دریا در بیابانِ این جهانِ وهمآلود افتاده است. از نظر مولوی زندگیِ اصیل، آن است که متصل به امر الوهی باشد؛ از این رو زندگی ما تا زمانی که “جدا از اصل خویش” است، اصیل نیست.
نوای نی به طرز شورانگیزی غمبار است. غمبار است، چون از “جداییها شکایت میکند” و شورانگیز است، چون شرح اشتیاق عمیق به وصال مجدد محبوب است. از دیدگاه مولانا حس پریشانی همواره در ژرفای روح آدمی حضور دارد و روح ما در این جهان هرگز آرام نخواهد بود؛ چه، همواره نوعی «درد فراق» را تجربه میکند. از این رو، شکایت نی، آوای غمانگیز روح ماست وقتی به یاد منزلگه راستین و گذشتههای خوشش میافتد.
از نظرگاه مولانا زندگی غیر اصیل، یعنی زندگی آمیخته با فراق، سرشار از دو حس قویست: تشویش و ملالت. دلیلاش ساده است: هنگامی که قطره روح انسان دیگر بخشی از آن دریا نباشد در معرض نیستی قرار میگیرد. یک قطره تنها در مقابل تابش آفتاب به طرفهالعینی بخار و با وزش باد، در اندک لحظهای خشک میشود. زندگی فراقآمیز هم، همواره در آستانه نابودیست و همین تهدیدِ همیشگی منشأ تشویش آدمیست. از سوی دیگر حکایت زندگی آمیخته با فراق آدمی، به تعبیر مولانا، مانند حکایت شاهزادهایست که به زندگی در قصری فراخ عادت داشته و اکنون محکوم به زندگی در زندانی کوچک و بسیار تاریک است که حتی پنجرهای هم ندارد. او زمانی که در قصر میزیسته همیشه چیز جدیدی برای کشف کردن داشته است: بیکرانگی آسمان، جلوه رنگرنگ غروب و افق بیپایان دریا؛ دیگر چه جایی برای ملالت؟ اما اکنون که میان دیوارهای سرد و بیمنظره محبوس شده، هیچ اتفاق تازه و روحبخشی رخ نمیدهد و اینگونه است که او عمیقاً ملول میشود. قطره تا هنگامی که با دریا بود، نامحدود و بیکرانه بود، اما اکنون که جدا افتاده، در فردیتِ محدودِ خودش اسیر شده است. منشأ ملالتْ «متناهی بودن» است، محصور شدنْ در کرانهای گریزناپذیر.
نوشته شده توسط در 2 Aug 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
تاثير پذيري مصلحان ديني از مولوي براي بررسي يك مكتب ابتدا بايد جهان بيني آن مكتب را بررسي كرد زيرا كه اركان اصلي آن عبارتند از جهان بيني و ايدئولوژي آن مكتب ،به هر حال هر مكتبي براي خود جهان بيني و بدنبال آن ايدئولوژي دارد،به عبارت ديگر سخن از هست ها و نيست ها و آغاز و انتهاي نظام آفرينش دارد و بدنبال آن سخن از مسئوليت انسان و تكليف و بايدها و نبايدهاي انسان دارد و تمامي حرف بزرگان هر مكتبي در حقيقت تبيين و شرح ديدگاههاي آن مكتب براي سعادت و شدن انسان است و در اين ميان مولانا بر مركب عشق و عرفان عاشقانه با ما سخن گفته است بهر حال براي بررسي مكتب بايد ابتدا جهان بيني آنرا مورد شناسايي قرار دهيم و براي بررسي جهان بيني بايد به موضوعات اصلي آن يعني خداشناسي (توحيد)ونبوت و معاد توجه كرد مسلما جهان بيني مكاتب آسماني يك جهان بيني توحيدي است و همين مسئله زير بناي وحدت وجود قرار گرفت كه محي الدين عربي آنرا به زيبايي بازگو مي كند و مورد توجه عرفاي بعد از خود قرار مي گيرد دايره وحدت وجود در نزد مولانا اقبال و شريعتي در چارچوب خاص خودش نوسان دارد و هر كدام به شكلي فراخود حال خود و عارفانه از آن داد سخن گفته اند.هنگاميكه خداوند انسان را آفريد به ملائكه گفت تا بر او سجده كنند پس آنها نيز چنين كردند مگر ابليس كه تكبر فسجدوالاابليس ابي واستكبر و كان من الكافرين قبلا گفته بودم كه مرحوم شريعتي سخت شيفته انسان شناسي اسلام بود و محور بسياري از مباحث او را انسان شناسي شكل مي داد و بر دو پايه مباحث خود را استوار سلخت رابطه خدا و انسان و انسان به جهان هستي خداوند در قرآن مي گويد:فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله.اي پيامبر پس روي خود را بسوي دين يكتا پرستي بگردان كه آن فطرتي است كه بر اساس آن خداوند انسان ها را آفريده است به همين علت يك بعد انسان ناشي از فطرت الهي يا بعد ملكوتي است و شريعتي بر اين اعتقاد است كه زيباترين و عاليترين عنصر يك موجود روح اوست و خداوند آن چنان براي انسان ارزش قائل است كه از روح فرد در او دميده است و نفخت فيه من روحي گفته است و آن چنان مقام براي انسان بر مي شمارد كه امانت دار الهي است در مجموعه آثار 24 شريعتي در اين باره مي گويد:(به ادامه مطلب بروید . )
نوشته شده توسط در 5 Jun 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
ساده مردی صبحگاهان وحشت زده به سرای حضرت سلیمان آمد.حضرت سلیمان پرسید:چیست که تورا چنین پریشان و نگران می بینم؟ مرد گفت اینکه می آمدم عزراییل را دیدم که با نگاهی پر از خشم و کین به من می نگریست.حضرت فرمود اکنون از من چه می خواهی ؟ آیا کاری از دست من ساخته است؟ مرد گفت دستور بده به باد تا مرا به هندوستان ببرد تا شاید از دست عزراییل خلاصی یابم.
حضرت تقاضای مرد را پذیرفت و به باد دستور داد تا او را به هندوستان ببرد.فردای آن روز عزراییل به هنگام بارعام خدمت سلیمان رسید.حضرت از عزراییل پرسید چرا دیروز به آن مرد با نگاه تند نگریستی؟
عزراییل عرض کرد:من به تندی به آن مرد نگاه نکردم بلکه نگاه من از سر تعجب بود.چون من قرار بود همان روز جان او را در هندوستان بستانم وقتی او را در اینجا دیدم متعجب شدم و با خود گفتم هندوستان کجا اینجا کجا اگر این مرد صد پرو بال هم داشته باشد امروز به هندوستان نمی تواند برسد در هر حال من سر وقت به هندوستان رسیدم دیدم این مرد همان جا حضور دارد.
تو همه کار جهان را همچنین کن قیاس و چشم بگشا و ببین
از که بگریزیم از خود ای محال از که برتابیم از حق ای وبال
نوشته شده توسط در 30 Apr 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
شاعر بزرگ ایران در سالهای میانی زندگی چند سالی نیز در شام زیست اما بیشتر زندگی خود را در قونیه گذراند و از همین جا نسبت "رومی" گرفت.
امروزه ملل و اقوامی چند، از آسیای میانه تا آسیای صغیر، مولانا را از خود می دانند و این تفاخر گاه تا مرز تعصب و خصومت نیز پیش می رود.
این در حالی است که مولانا تعلق به سرزمین یا زاد و بوم را امری فرعی یا حتی بی اهمیت می دانسته و با مفهوم "وطن" به معنای امروزین آن، یکسره بیگانه بوده است.
نوشته شده توسط در 29 Mar 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
از آن عرصه بي چون ، جنبش موسيقيايي و اركستراسيون كلام جريان يافته ، عليرغم ساختار شكني هاي معهود خود ريتم سجع و قافيه و بديع مي سازد اما نه به گزينش اختياري واژه ها (صامت ها و مصوت ها) بلكه در نهايت بي خويشتني واژگان به جريان مي افتند . مولانا با آن بي خويشتني سخن مي گويد و آن را از جهان فزونتر مي بيند و نكته مركزي و اصلي عالم مي شناسد ، جهان را تصويري مي بيند كه آن را در عين ناپيدايي مي نگارد . تو كه اي در اين ضميرم كه فزونتر از جهاني تو كه نكته جهاني ز چه نكته مي جهاني ؟ تو كدام و من كدامم ، تو چه نام و من چه نامم تو چه دانه من چه دامم ؟ كه نه ايني و نه آني تو قلم به دست داري ، و جهان چو نقش پيشت صفتيش مي نگاري و صفتيش مي ستاني
نوشته شده توسط در 26 Feb 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريتها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهشهاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.
نوشته شده توسط در 26 Jan 2009 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام
این وبلاگ تقدیمی کوچکی به مولاناست .
امیدوارم مطالب موجود باعث شناخت بیشتر انسان های حق طلب نسبت به این بزرگوار باشد .
و اما یک توضیح : کشور ترکیه مدعی شده است که مولانا ترک بوده است این در حالی است که حتی یک اثر ترکی از وی وجود ندارد . تنها جوابیه ای که به این ادعا می توان داد این است که در زمان حیات مولانا ترکیه هم بخشی از ایران بوده و مولانا هم مانند سایر ایرانیان به آنجا هجرت می کرده است.
با تشکر
فهرست اصلی
دوستان
سیاه مشق ها
دکتر شریعتی و مولانا
حکایت
مفهوم وطن نزد مولانا
كيستي در زبان و انديشه مولوي
وصیتنامه مولانا
دفتر اول از مثنوي
آثار مولانا
زندگینامه مولانا
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY